آسمانِ ورزقان آن روز لباسِ مه پوشیده بود… کوه ها درسکوتی سپید ایستاده بودند، جنگل هایِ ورزقان خاموش ، وشاهدِ پروازی شدند که از دلِ ابر گذشت و به آبیِ بیپایان رسید. رئیسی… نامی که در باد پیچید و میان صخرهها طنین انداخت. آلهاشم… مثل اذانی آرام که از دلِ مه به آسمان رسید. مالک […]
آسمانِ ورزقان آن روز
لباسِ مه پوشیده بود…
کوه ها درسکوتی سپید
ایستاده بودند،
جنگل هایِ ورزقان خاموش ،
وشاهدِ پروازی شدند
که از دلِ ابر گذشت
و به آبیِ بیپایان رسید.
رئیسی…
نامی که در باد پیچید
و میان صخرهها طنین انداخت.
آلهاشم…
مثل اذانی آرام
که از دلِ مه
به آسمان رسید.
مالک رحمتی…
جوانهای در اردیبهشت
که پیش از تابستان
به خورشید پیوست.
امیرعبداللهیان…
که نامش در امتدادِ لبخندِ صلح،
با زبان دل آوازِ دوستی سر داد
مصطفوی،
دریانوش،
موسوی،
قدیمی …
نامهایی که مه
نخواست پنهانشان کند،
نامهایی که کوه با احترام
در حافظهی سنگیاش حک کرد.
آن روز گفتند آسمان گرفته است…
اما ورزقان میدانست
این آغوشِ خداست
که باز شده.
و حالا هرگاه مه
بر شانهی کوه مینشیند
هرگاه باد
از درهها عبور میکند
نامشان آرام
در گوشِ زمین خوانده میشود…
نه به عنوان خاطره
که به عنوان
نوری در امتدادِ راه.
پرندگان آواز دادند:سقوط !
اما کوه ها می دانستند که این سقوط ،
آغاز عروج است
صعود بود ؛صعودی از دل ِستاره ها،
که جاودانه خواهند درخشید.
این پرواز، نوری بود؛ بی کرانه
یادشان همیشگی



























































