گفتگو با دکتر علیرضا محمودی فرد در راستای آموزش و پژوهش دو بال دانشگاه (رسالت دانشگاه‌ها، آموزش و پژوهش)
گفتگو با دکتر علیرضا محمودی فرد در راستای آموزش و پژوهش دو بال دانشگاه (رسالت دانشگاه‌ها، آموزش و پژوهش)

به گزارش آسان تکنولوژی به نقل از کلام قلم، در جهان پرتلاطم امروز، دانشگاه به عنوان نهادی پیشرو، نقشی فراتر از انتقال صرف اطلاعات ایفا می‌کند. رسالت خطیر آن، پرورش انسان‌هایی آگاه، خالق و مسئولیت‌پذیر در کنار تولید دانش نوین و فناوری‌های کاربردی است. این دو مأموریت، یعنی آموزش و پژوهش، همچون دو بال یک […]

به گزارش آسان تکنولوژی به نقل از کلام قلم، در جهان پرتلاطم امروز، دانشگاه به عنوان نهادی پیشرو، نقشی فراتر از انتقال صرف اطلاعات ایفا می‌کند. رسالت خطیر آن، پرورش انسان‌هایی آگاه، خالق و مسئولیت‌پذیر در کنار تولید دانش نوین و فناوری‌های کاربردی است. این دو مأموریت، یعنی آموزش و پژوهش، همچون دو بال یک پرنده، دانشگاه را به سوی تعالی و ایفای نقش مؤثر در جامعه به پرواز درمی‌آورند. پرسش اساسی این است که چگونه می‌توان میان این دو بال، تعادلی پویا و اثربخش برقرار کرد؟ چگونه می‌توان از دل چالش‌های موجود در مسیر تلفیق آن‌ها، فرصتی برای خلق دانشگاهی زنده، پویا و پیشرو ساخت؟

در همین راستا، گفتگویی صمیمانه و عمیق با دکتر علیرضا محمودی‌فرد، از همکاران با تجربه و خوش‌فکر دانشگاهی داشته‌ایم. ایشان که سال‌ها در هر دو عرصه آموزش و پژوهش زیسته و تجربه زیسته خود را چونان گنجینه‌ای گرانبها در اختیار دارند، در این مصاحبه از نگاه ویژه خود به مقوله “آموزش پژوهش‌محور” سخن گفته‌اند. این گفتگو، کاوشی است در چیستی و چگونگی ایجاد پیوندی ناگسستنی میان کلاس درس و آزمایشگاه، میان شوق تدریس و لذت کشف. با ما همراه باشید تا از دیدگاه‌های ایشان در مورد چالش‌ها و راهکارهای عملی تحقق این مهم، بهره‌مند شویم.

مصاحبه‌گر: دکتر سید محمدرضا حسینی علی آباد

مصاحبه‌شونده: دکتر علیرضا محمودی‌فرد

 

  1. حسینی علی آباد: از دیدگاه شما، چگونه می‌توان بین مأموریت آموزش (تربیت نیروی انسانی ماهر و شهروندان آگاه) و مأموریت پژوهش (تولید دانش جدید و فناوری) در دانشگاه تعادل برقرار کرد؟ چه چالش‌های عملی در ایجاد این تعادل وجود دارد؟

پاسخ مصاحبه‌شونده:

جناب دکتر، پرسش مهم و بنیادین شما را به‌عنوان یک همکار دانشگاهی که سال‌ها در هر دو عرصه‌ی آموزش و پژوهش زیسته و نفس کشیده‌ام، درک می‌کنم. گاهی این دو بال را به‌صورت دو قطب متضاد تصویر می‌کنند؛ اما حقیقت زندگی آکادمیک من این بوده که آن‌ها دو ضربانِ یک قلب هستند؛ قلب دانشگاه. ماموریت و در واقع همان فلسفه وجودی دانشگاه، آموزش و پژوهش است و هر یک بدون دیگری، ناقص بوده و امکان تحقق اهداف را مهیا نمی‌کنند؛ همچون هواپیما یا پرنده‌ای که صرفا یک بال دارد و نمی‌تواند به مقاصد خود برسد. اجازه دهید پاسخم را با یک تصویر آغاز کنم: یک استادِ پژوهشگر در آزمایشگاه، با چشمانی که از شوقِ یک کشف تازه می‌درخشد، همان کسی است که فردا صبح، آن شوق را مثل سوختی گران‌بها به کلاس درس می‌برد و ذهن دانشجویان را با آن روشن می‌کند. پژوهش، عمق می‌بخشد و آموزش، وسعت؛ این دو در یک چرخه‌ی مقدس تغذیه می‌کنند: پژوهش، خونِ تازهِ دانش را به رگ‌های آموزش تزریق می‌کند و آموزش، با پرورش ذهن‌های پرسش‌گر و انتقادی، نسل بعدی پژوهشگران را می‌آفریند.

اما برای برقراری این تعادلِ پویا، باید از دو مانع اصلی عبور کنیم:

مانع نخست: فرهنگ «یا این/یا آن» است. زمانی بود که ارزش یک استاد تنها با تعداد مقالاتش سنجیده می‌شد، گویی کلاس درس صحنه‌ای فرعی است. امروز خوشبختانه می‌فهمیم که یک سخنرانی الهام‌بخش، یک راهنمایی پایان‌نامه‌ی دلسوزانه و یک گفت‌وگوی چالشی در کلاس، خود شکلی عمیق از خلق دانش است؛ دانشی که در ذهن یک دانشجو متبلور می‌شود و جامعه را دگرگون می‌سازد. یا برعکس، در برخی موسسات آموزش عالی و یا دانشگاه‌های سطح پایین، پژوهش عملا جایگاهی نداشته و صرفا به آموزش بسنده شده، آن هم آموزش با کیفیت پایین؛ چرا؟ چون آموزش، درآمدزا بوده و برای بقای خود و سازمان خود، به آن نیاز دارند. می‌توان به تعبیری به‌صورت نسبی، بر اساس مقطع تحصیلی، درصدی را برای آموزش و پژوهش مشخص کرد، مثلا:

دوره ابتدایی (دبستان)، متوسطه اول و متوسطه دوم (از ابتدا تا دیپلم): 100% آموزشی و %0 پژوهشی

مقطع کاردانی (فوق دیپلم): 90% آموزشی و %10 پژوهشی

مقطع کارشناسی (لیسانس): 80% آموزشی و %20 پژوهشی

مقطع کارشناسی ارشد (فوق لیسانس): 50% آموزشی و %50 پژوهشی

مقطع دکترای تخصصی (PhD): 5% آموزشی و %95 پژوهشی

دوره پسادکترا (فوق دکتری): 0% آموزشی و %100 پژوهشی

اینکه هر چه مقطع تحصیلی فرد بالاتر می‌رود، درصد و وزن پژوهش در آن پررنگ‌تر می‌شود، نشان می‌دهد، آموزشِ بدون پژوهش، محدودیت پیشرفت ایجاد می‌کند و دیگر امکان ارتقای عمودی سطح دانش فرد را ندارد.

آموزشِ پژوهشی، چاره کار است. راه‌حل، تغییر در نظام ارزش‌گذاری و پاداش است؛ باید معیارهای ارتقا و اعتباربخشی، به‌صورت متوازن، هم «کیفیت» پژوهش و هم «تأثیر» آموزش را ببینند؛ یک نوآوری در روش تدریس، یا هدایت یک تیم دانشجویی به‌سمت کارآفرینی، باید هم‌تراز با انتشار یک مقاله در ژورنال معتبر، ارزشمند شناخته شود؛ همچنین صرفا تدریس (آن هم بدون ارزیابی سطح و کیفیت)، نباید تعیین‌کننده‌ی دستمزد استاد باشد.

مانع دوم: مسئله‌ی «زمان و انرژی» است. زمانِ ساعتیِ روز، تنها ۲۴ ساعت است. وقتی فشار برای انتشار پژوهش فزاینده باشد، طبیعی است که انرژیِ ذهنی و زمانی استاد از کلاس درس برداشته شود؛ راه‌حل اینجاست که باید هوشمندانه پیوند بزنیم. من در عمل چه کرده‌ام؟ پروژه‌های پژوهشیم را به بسته‌های کوچکِ کاوش برای دانشجویانم تبدیل می‌کنم؛ از ساده‌ترین سؤالات تحقیق در کلاس کارشناسی تا پیچیده‌ترین آن‌ها در سطح دکتری. وقتی دانشجو ببیند که موضوع درس، زنده است و هم‌اکنون در آزمایشگاه من در جریان است، آن‌گاه آموزش از حالت انتقال معلومات صرف خارج می‌شود و به یک ماجراجویی مشترک بدل می‌گردد؛ این همان نقطه‌ی طلایی است: آموزشِ مبتنی‌بر پژوهش. دانشجو نه‌تنها مصرف‌کننده‌ی دانش، بلکه مشارکت‌کننده در خلق آن می‌شود؛

در نهایت، به‌عنوان یک معلم و پژوهشگر، اعتقاد راسخ دارم که دانشگاهی که آموزش را فدای پژوهش کند، در نهایت ریشه‌هایش را می‌سوزاند و می‌میرد و دانشگاهی که پژوهش را نادیده بگیرد، درجا می‌زند و هوای تازه‌ای برای تنفس ندارد؛ چنین دانشگاه‌هایی پیشرفت زیادی نمی‌کنند و به قول ما مهندس‌ها، در قله‌ها و دره‌های محلی گیر می‌کنند و هرگز به عمق و به اوج نمی‌رسند. رسالت ما ساختن دانشگاهی است که در آن، استادِ مشتاق، هم‌زمان که مرزهای دانش را به پیش می‌راند، با همان شوق، دست یک دانشجوی جوان را می‌گیرد و قدم‌به‌قدم او را تا آن مرز همراهی می‌کند؛ این زیباترین و کامل‌ترین شکل یک زندگی دانشگاهی است.

 

  1. حسینی علی آباد: نظام ارزیابی و ارتقای اعضای هیئت علمی در بسیاری از دانشگاه‌ها اغلب بر پژوهش و انتشار مقالات متمرکز است؛ به نظر شما چگونه می‌توان این نظام را به‌گونه‌ای طراحی کرد که به کیفیت آموزش و تعامل مؤثر با دانشجویان نیز وزن مناسب دهد؟

پاسخ مصاحبه‌شونده:

سؤال بسیار مهم و دردآشنا را مطرح کردید. من این چالش را نه‌تنها در سطح کلان که در زندگی روزمره خودم و همکارانم به‌وضوح لمس کرده‌ام. متأسفانه در بسیاری از دانشگاه‌های جهان، از جمله در ایران، اعتبار اساتید تنها با یک معیار ساده و کمّی سنجیده می‌شود: تعداد مقالات، ضریب تأثیر مجلات و حجم پروژه‌های پژوهشی. این سیستم به‌صورت ناخواسته، پیامی مخابره می‌کند: “آنچه در پشت درهای بسته آزمایشگاه یا پشت میز تحقیق می‌گذرد، مهم‌تر از آن چیزی است که در روشنایی کلاس درس و در ارتباط رو‌در‌رو با دانشجویان رخ می‌دهد.” اینجا باید یک اعتراق صادقانه بکنم: هیچ لذتی برای یک معلم واقعی، بالاتر از دیدن جرقه‌ی فهم در چشمان دانشجویش نیست. اما سیستم فعلی، گویی این لذت را به‌عنوان یک “امر جانبیِ بی‌ارزش” تلقی می‌کند.

برای تغییر این پارادایم ناقص، ما نیاز به یک “انقلاب نرم” در نظام ارزیابی داریم؛ این انقلاب سه محور اصلی دارد:

محور اول: کیفی‌سازی و چندبُعدی‌کردن شاخص‌ها.

باید به‌جای تکیه صرف بر کمیت، کیفیت و “تأثیر” را ببینیم. تأثیر یک مقاله در پیشبرد مرزهای دانش مهم است، اما تأثیر یک استاد در شکل‌دادن به زندگی و آینده ده‌ها دانشجو چطور؟ آیا ارزش کم‌تری دارد؟ معیارهای جدید باید این موارد را به‌صورت ملموس در خود جای دهند:

سنجش کیفیت تدریس: با مکانیزم‌هایی فراتر از فرم‌های رضایت‌سنجی ساده. مانند: بررسی نمونه‌های واقعی از نوآوری‌های آموزشی استاد (طراحی دوره‌های جدید، تولید محتوای دیجیتال و ارزیابی آن، روش‌های تعاملی، نگارش دستورکار آزمایشگاه و کتب آموزشی و …)، ارزیابی توسط همکاران مجرب (بازدید از کلاس و یا بهتر از آن، ضبط فیلم کلاس‌ها) و مهم‌تر از همه، پیگیری دستاوردهای بلند‌مدت دانش‌آموختگان. اینکه دانشجویان یک استاد در طول پنج یا ده سال بعد، در جامعه چه می‌کنند، قوی‌ترین شاخص تأثیر آموزشی اوست.

در نظر گرفتن “خدمات راهنمایی و مشاوره”: هدایت پایان‌نامه، مشاوره تحصیلی و حتی حمایت‌های روان‌شناختی از دانشجویان، ساعت‌ها زمان و انرژی می‌طلبد. این فعالیت‌ها باید به‌عنوان “کار پژوهشیِ تربیت نسل آینده” تعریف و به‌صورت وزن‌دار در ارزیابی لحاظ شوند. یک مشکل بزرگ هم این است که اساتید عضو هیات علمی بسیاری از دانشگاه‌ها، اجازه‌ی همکاری پژوهشی عمیق همچون پروژه‌ی کارشناسی، پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد و تز دکترا را بین دانشجویان و اساتید مدعو نمی‌دهند و عملا گویی هدفشان این است که از تلاش‌های پژوهشی دانشجویان، صرفا برای ارتقای رزومه پژوهشی و سطح پایه و حقوق و دستمزد خود استفاده کنند؛ چنین مواردی، از اثرگذاری اساتید مدعو به‌شدت کاسته و از وسعت فعالیت‌های دانشجویان نیز کم می‌کند؛ اینکه اساتیدی دعوت شوند که صرفا مدرس بوده و فقطمی‌بایست سرفصل غیرکاربردی دروس را تبیین کنند، نمی‌تواند استفاده‌ی بهینه از آن‌ها باشد و از شکوفایی استعدادهای دانشجویان نیز می‌کاهد. مکرر دانشجویانی مراجعه می‌کنند که علاقمند به پژوهش در موضوعاتی به‌عنوان پروژه کارشناسی خود هستند، اما با توجه به محدودیت تخصص اساتید عضو هیات علمی خود، مجبور به انتخاب موضوعی دیگر که چندان به آن علاقمند نبوده و مهارتی هم در آن ندارند، می‌شوند.

ارزش‌گذاری پژوهش‌های مسئله‌محور و بینارشته‌ای: پژوهش‌هایی که مستقیماً با چالش‌های جامعه یا صنعت گره خورده و دانشجویان را به‌صورت تیمی درگیر می‌کنند، هم پژوهش هستند و هم آموزش عالی؛ وزن این نوع پژوهش‌ها باید افزایش یابد.

محور دوم: ایجاد سیستم “پاداش موازی”.

همان‌طور که برای پژوهش‌های برتر، جوایز و مشوق‌های مالی و اعتباری در نظر می‌گیریم، باید برای “تدریس برتر” و “راهنمایی نمونه” نیز همان سطح از احترام و پاداش را تعریف کنیم. جایزه ملی استاد نمونه آموزش، باید هم‌تراز با جایزه پژوهشگر برتر، اعتبار، حمایت مالی و امکان ارتقا به‌همراه داشته باشد؛ این سنجش باید برای تمامی اساتید یا مجزا و یا یکپارچه مهیا شود، نه باز هم صرفا برای اساتید عضو هیات علمی؛ همین قضیه در مورد معلمین نیز صادق است؛ نباید صرفا دبیرهای استخدامی مدنظر قرار گیرند، باید به مدرسین مدعو هم توجه شود؛ چه‌بسا فردی عضو هیات علمی یا معلم استخدامی نباشد، ولی کیفیت به‌مراتب بالاتری از آموزش را به نمایش بگذارد و چنین مواردی متعدد هم به چشم خورده است. البته این بسیار مهم است که شاخص‌های ارزیابی نیز درست و اصولی انتخاب شوند و همه چیز شفاف باشد؛ نه اینکه در پشت پرده افرادی که لابی قوی‌تری دارند یا زدوبندی به راه انداخته‌اند، به‌عنوان برترین‌ها برگزیده شوند.

محور سوم: تغییر فرهنگ از درون.

در نهایت، هیچ سیستم اداری‌ای بدون تغییر نگرش، کارساز نخواهد بود. باید در گفتمان روزمره دانشگاه، بار دیگر بر “مقام معلمی” تأکید کنیم. وقتی در هیئت‌های ارتقا، به‌جای شمردن صرف مقالات، از یک استاد بپرسیم: “بهترین دستاورد آموزشیت در پنج سال گذشته چه بود؟ و چگونه جامعه از آن بهره برد؟”، آن‌گاه است که به‌تدریج فرهنگ تغییر می‌کند.

در پایان، به‌عنوان کسی که هم عناوین پژوهشگر برتر را در چند سطح دریافت کرده و هم سال‌ها نامش در فهرست اساتید محبوب دانشجویانش در چند دانشگاه مختلف بوده، با اطمینان می‌گویم: دانشگاهی که قلبش در کلاس درس نمی‌تپد، هرگز نمی‌تواند مغز پویایی برای پژوهش‌های بزرگ داشته باشد. نظام ارزیابی عادلانه، نظامی است که این قلب و این مغز را به‌یک‌اندازه گرامی می‌دارد و از هر دو به‌یک‌سان پاس‌داری می‌کند؛ این تنها راه حفظ شرافت و اثرگذاری واقعی نهاد دانشگاه است. باید هر دو با هم باشد؛ هیچ‌یک بدون دیگری، به‌اندازه کافی موثر نیست؛ کافی است عملکرد دانشگاه‌های برتر جهان در شرق و غرب سنجیده و ارزیابی شود تا به این موضوع مهم، بیش از پیش برسیم.

 

  1. حسینی علی آباد: چه راهکارهای عملی برای ایجاد پیوند معنادار بین فعالیت‌های پژوهشی اساتید و محتوای آموزشی ارائه شده به دانشجویان پیشنهاد می‌کنید؟ نمونه‌های موفق داخلی یا بین‌المللی در این زمینه کدامند؟

پاسخ مصاحبه‌شونده:

بی‌تردید، این قلبِ تحول در آموزش عالی است. پیوند آموزش و پژوهش یک آرمان انتزاعی نیست؛ یک روش زیستنِ دانشگاهی است. در طول سال‌ها، دریافته‌ام که این پیوند زمانی زنده می‌شود که دانشجو را از تماشاچیِ منفعل علم، به شریکِ فعالِ کشف تبدیل کنیم. اجازه دهید با یک مثال ملموس از کلاس خودم آغاز کنم: وقتی در کلاس مربوط به درس”بهداشت و صیانت از محیط زیست” یا “اخلاق حرفه‌ای” درباره “تغییرات آب‌وهوایی” درس می‌دهم، تنها به ارائه آمار و نمودارها بسنده نمی‌کنم؛ بلکه داده‌های خامِ پروژه پژوهشی خودم را که شاید برای انتشار در مجله‌ای تخصصی گردآوری کرده‌ام به کلاس می‌آورم؛ از دانشجویان می‌خواهم مانند یک تیم پژوهشگر، این داده‌ها را ببینند، سؤال طرح کنند، فرضیه بسازند، تحلیل آماری کنند و حتی خطاهای احتمالی را بیابند. در این لحظه، مرز میان کلاس و آزمایشگاه محو می‌شود؛ دانشجو می‌فهمد که علم، یک بسته کامل و بی‌نقص در کتاب‌ها نیست، بلکه رودی خروشان و گاهی پرپیچ‌و‌خم است که او نیز می‌تواند در مسیر آن قایقرانی کند. یا مثلا وقتی در کلاس “کارگاه برق” مباحث نقشه‌های مدارهای برق ساختمان و برق صنعتی را ترسیم می‌کنم، تمامی نکات تئوری و کاربردی مدارها را عنوان کرده، مباحث ایمنی و حفاظت را تبیین کرده و همراه با دانشجویان، مدارها را می‌بندیم؛ در طول یک ترم کلاس، بیش از 100 مدار کاربردی، از پایه تا سطوح بالاتر را بسته به امکانات آموزشی کارگاه، در کلاس تست می‌کنیم و همین می‌شود آموزشِ کاربردی و عملیاتی؛ سوالات موجود هم می‌شود موضوعات تحقیق و ارائه؛ در اینجا آموزش با پژوهش همراه می‌شود و همین طرق است که باعث پیشرفت دانشجو، مدرس، دانشگاه، رشته، سطح و رتبه علمی کشور و جهان می‌شود.

برای نهادینه‌کردن این نگاه، چند راهکار عملی و آزموده‌شده را پیشنهاد می‌کنم:

۱. طراحی “درس‌پروژه‌های پژوهش‌محور”:

به‌جای پایان‌ترمِ صرفاً مبتنی‌بر آزمون، بخشی از نمره را به یک “پروژه اکتشافی کوچک” اختصاص دهیم. حتی در سطح کاردانی و کارشناسی، دانشجو می‌تواند بر اساس سرفصل درس، یک پرسش ساده را دنبال کند، داده‌های محدودی گردآوری یا تحلیل کند و نتیجه را در قالب یک پوستر یا گزارش کوتاه یا تحقیق، ارائه دهد. این کار، ماهیت پژوهش را از یک فعالیت “خاصِ نخبگان” به یک “روش یادگیری همگانی” تبدیل می‌کند.

۲. گشودن درهای آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌های پژوهشی:

باید فضای پژوهش را از انحصار دانشجویان تحصیلات تکمیلی خارج کنیم؛ این قضیه بسیار مهم است؛ نباید دانشجویان این‌گونه تصور کنند که پژوهش، مربوط به مقاطع کارشناسی ارشد به بالاست. در بسیاری از دانشگاه‌های تراز اول جهان، مانند مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT) یا دانشگاه استنفورد یا دانشگاه هاروارد، از ترم‌های اول، دانشجویان کارشناسی به‌عنوان دستیار پژوهش در پروژه‌ها مشارکت داده می‌شوند. ما نیز می‌توانیم سیستم “کارآموزی پژوهشی درون‌دانشگاهی” را ایجاد کنیم که در آن، هر استاد متعهد شود بر اساس علائق و استعدادهای دانشجویان، سالانه چند دانشجوی سال پایین را زیر بال خود بگیرد و الفبای پژوهش را به آنان بیاموزد؛ بله، این‌گونه است که دانشگاه‌ها و کشورها پیشرفت می‌کنند.

۳. خلق “روایت‌های شخصی” از علم:

در تدریس، بعضا داستان پشتِ پژوهش‌هایم را تعریف می‌کنم. اینکه چگونه یک سؤال ساده در ذهنم شکل گرفت، با چه شکست‌ها و بن‌بست‌هایی روبه‌رو شدم و سرانجام چگونه راه‌حل را یافتم. این روایت‌ها به دانشجویان نشان می‌دهد که فرآیند کشف، انسانی و پراز‌چالش است و آنان نیز می‌توانند در آن شریک شوند.

۴. نمونه موفق داخلی: تجربه “پژوهش‌سراهای دانش‌آموزی” و تداوم آن در دانشگاه:

در ایران، تجربه ارزشمند پژوهش‌سراهای دانش‌آموزی را ولو کم داریم که نوجوانان را با روحیه پژوهش آشنا می‌کند. در سطح دانشگاهی، “طرح‌های ویژه ملی” مانند المپیادهای علمی دانشجویی یا “جشنواره‌های پایان‌نامه‌سال دانشجویی” نمونه‌های خوبی هستند که اگر به‌درستی حمایت و ترویج شوند، می‌توانند دانشجو را در مرکز فرآیند خلق دانش قرار دهند.

در نهایت، فلسفه من این است: ما نباید دانش را به دانشجویان “بدَهیم”؛ بلکه باید آنان را “گرسنه” کنیم و سپس “ابزار شکار” را در دستانشان بگذاریم؛ باید به آن‌ها ماهیگیری یاد داد، نه اینکه ماهی را در اختیار آن‌ها گذاشت؛ پژوهش، همین ابزار شکار است؛ ابزاری برای شکار فرصت‌ها، ابزاری برای شکار دانش، ابزاری برای سیر کردن خود از گرسنگی جهل و بی‌دانشی، ابزاری برای کمک به هم‌نوع با پیشرفت‌هایی در محصول و صنعت که در نتیجه همان دانش حاصل می‌شود. وقتی یک دانشجو، حتی کوچک‌ترین قطعه‌ای از دانش را خودش کشف کند، آن‌گاه طعم شیرین فهم را می‌چشد و این طعم، تبدیل به انگیزه‌ای مادام‌العمر برای یادگیری و جست‌و‌جو می‌شود؛ این است والاترین هدف پیوند آموزش و پژوهش: پرورش انسان‌های کنجکاو، نقاد و توانمند که نه مصرف‌کننده، که آفریننده فردای تمدن خود هستند.

 

  1. حسینی علی آباد: دانشگاه‌ها چگونه می‌توانند هم‌زمان به نیازهای جامعه محلی و صنعت از طریق آموزش کاربردی پاسخ دهند و در عین‌حال در عرصه پژوهش بنیادی و رقابت‌های علمی بین‌المللی حضور مؤثر داشته باشند؟

پاسخ مصاحبه‌شونده:

پرسش شما به‌نوعی به جانمایه وجودی دانشگاه در جهان پیچیده امروز می‌پردازد؛ این دوگانگی میان محلی‌بودن و جهانی‌بودن یک تناقض نیست، بلکه یک دیالکتیک ضروری است؛ همان‌گونه که یک درخت برای بلندشدن به آسمان، نیاز به ریشه‌هایی عمیق و استوار در خاک بومی خود دارد، دانشگاه نیز چنین است: ریشه‌اش در جامعه محلی و شاخه‌ها و برگ‌هایش در افق‌های جهانی باید بالنده شود. این، همان “چرخه تکاملی دانش” است: از زمینِ محلی برمی‌خیزد و پس از پالایش در کوره رقابت جهانی، به‌صورت فناوری، مقاله یا نیروی انسانی متخصص، دوباره به همان زمین بازمی‌گردد و آن را حاصل‌خیزتر می‌کند و این چرخه بهبود مستمر ادامه دارد.

برای مدیریت این دیالکتیک، نیازمند یک استراتژی دووجهی هوشمندانه هستیم:

وجه اول: ریشه‌دواندن در خاک محلی (آموزش و پژوهشِ مسئله‌محور)

دانشگاه نباید برج عاج‌نشین باشد؛ باید “کلینیک‌های تخصصی حل مسئله” برای صنایع، کشاورزی، مدیریت شهری، معضلات زیست‌محیطی و چالش‌های اجتماعیِ منطقه خود تأسیس کند؛ دانشجویان در این کلینیک‌ها، هم کارورزی می‌کنند، هم موضوع پایان‌نامه می‌یابند و هم اعتماد جامعه را جلب می‌نمایند و با رفع مشکلات به ملت خود کمک می‌کنند.

طراحی “برنامه‌های درسی منعطف و سفارشی” با مشارکت فعال کارفرمایان و نهادهای محلی، تا دانش‌آموختگان نه‌تنها عالم، بلکه “مفید” و “کارآمد” برای بازار کار منطقه باشند.

مطالعات بینارشته‌ایِ معطوف به فرهنگ، تاریخ و محیط‌زیست بومی که هم به غنای هویت محلی می‌افزاید و هم می‌تواند برای جهان جذاب باشد. مثلاً پژوهش‌های نوین در حوزه معماری بومیِ کویری، می‌تواند درس‌هایی برای کل جهان در بحران انرژی داشته باشد.

وجه دوم: اتصال به شبکه‌های جهانی دانش (رقابت و همکاری)

تشویق اساتید و دانشجویان به حضور در “همایش‌های بین‌المللی” نه به‌عنوان شرکت‌کننده منفعل، بلکه به‌عنوان ارائه‌دهنده و شبکه‌ساز؛ این امر مستلزم حمایت همه‌جانبه مالی و زبانی از سوی دانشگاه است و باید محرک‌های آن ایجاد شود.

ایجاد “برنامه‌های مشترک دکتری و فرصت‌های مطالعاتی” با دانشگاه‌های تراز اول جهان یا داشنگاه‌هایی که حداقل جزو دانشگاه‌های موفق دنیا شناخته می‌شوند. دانشجو و استاد ما باید بتواند بخشی از پژوهش خود را در سطحی از بهترین آزمایشگاه‌های جهان انجام دهد، اما موضوع پژوهش، متصل به یک نیاز یا پتانسیل ملی باشد. با توجه به محدودیت‌هایی که وجود دارد، حداقل کار این است که آزمایشگاه‌های داخلی داتشگاه‌ها در حد آزمایشگاه‌های دانشگاه‌های مطرح مجهز شوند و اساتید و دانشجویانشان از بهترین سیستم‌ها و امکانات، بهره ببرند؛ همان‌طوری که به‌روزترین موبایل‌ها و لپ‌تاپ‌ها وارد ایران می‌شوند، کاش آزمایشگاه‌ها و کارگاه‌های دانشگاه‌ها نیز از به‌روزترین امکانات بهرمند شوند.

انتشار در مجلات معتبر جهانی نباید هدفِ صرف باشد، بلکه باید وسیله‌ای باشد برای “به‌اشتراک‌گذاری دستاوردهای محلی با استانداردهای جهانی” و بازخوردگرفتن از جامعه علمی جهان. ما باید هم تولیدکننده و هم تصفیه‌کننده دانش جهانی باشیم.

الگوی موفق: دانشگاه‌های تراز اول اروپا مانند “دانشگاه صنعتی زوریخ (ETH Zurich)” یا “دانشگاه فنی مونیخ” را ببینید؛ این دانشگاه‌ها در عین ارائه راه‌حل‌های پیشرفته برای صنایع سوئیس و آلمان، در رتبه‌بندی‌های جهانی جزو دانشگاه‌های صدرنشین قرار دارند. چرا؟ زیرا آن‌ها مشکلات محلی را در “آزمایشگاه طبیعی” خود مطالعه می‌کنند و راه‌حل‌هایی ارائه می‌دهند که به‌دلیل دقت و عمق، تبدیل به استانداردهای جهانی می‌شوند.

“دانش جهانی، در بستر محلی معنا می‌یابد.” یک نظریه فیزیک پیشرفته، هنگامی ارزشمند است که بتواند در نهایت به بهبود یک فناوری ملی بینجامد و یک محصول محلی، هنگامی می‌تواند جهانی شود که با روش‌های علمی استاندارد، توسعه و اثربخشی‌اش سنجیده شده باشد. رسالت دانشگاه امروز، تربیت “سفیران دانشی” است که به‌خوبی زبان محلی و زبان جهانی را می‌فهمند و می‌توانند میان این دو، پل‌هایی استوار بزنند. دانشگاهی که تنها در فکر رتبه جهانی باشد و از درد جامعه خود غافل، مانند درختی پوسیده است و دانشگاهی که خود را از جریان دانش جهانی محروم کند، محکوم به تکرار و انزواست. راه میانه، همان راه تعالی است؛ دین هم در همه چیز نظرش روی میانه‌روی و تعادل است.

 

  1. حسینی علی آباد: در شرایط محدودیت منابع مالی و انسانی، دانشگاه‌ها چگونه باید بین سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌های پیشرفته پژوهشی و بهبود کیفیت آموزش عمومی (تجهیزات کلاسی، کاهش نسبت استاد به دانشجو و …) اولویت‌بندی کنند؟

پاسخ مصاحبه‌شونده:

این پرسش، یکی از دردناک‌ترین و واقعی‌ترین معماهای مدیریت آموزش عالی در کشورهای در حال توسعه است. ما همواره در حال “توزیع فقر” هستیم، نه توزیع ثروت. در چنین شرایطی، انتخاب بین خرید یک دستگاه پیشرفته تعیین توالی ژن برای آزمایشگاه تحقیقاتی، یا تجهیز پنج کلاس هوشمند و کاهش تعداد دانشجویان در هر کلاس از چهل به بیست نفر، یک معضل اخلاقیِ نفس‌گیر است؛ هر دو حیاتی‌اند؛ اما پاسخ من، مبتنی‌بر یک اصل راهبردی است: “اولویت با سرمایه‌گذاری‌ای است که حداکثر تأثیر انسانی و علمیِ چندنسلی داشته باشد. فایده‌گرایی می‌گوید که بیشتر منفعت، برای بیشترین افراد، مدنظر باشد.”

بیایید این اصل را با هم واکاوی کنیم. گاهی وسوسه می‌شویم که همه منابع محدود را صرف یک “قطب پژوهشی درخشان” کنیم تا نام دانشگاه در رتبه‌بندی‌های جهانی بدرخشد؛ اما اگر این قطب، جزیره‌ای منزوی باشد و دانشجویان کارشناسی ما در کلاس‌های شلوغ و با امکانات فرسوده، آموزشِ ناقص ببینند، آن‌گاه ما چه کرده‌ایم؟ یک عمارت مجلل ساخته‌ایم بر شالوده‌ای از شن. نسل بعدی پژوهشگرانِ توانمند را تربیت نکرده‌ایم تا آن قطب پژوهشی را حفظ کنند و توسعه دهند؛ در نتیجه درجا زده و بدتر اینکه در سیل خروشان دانش و صنعت جهانی، غرق خواهیم شد؛ تولید صنعتی به صفر رسیده، ارزآوری حذف شده، بیکاری افزایش یافته و صرفا واردکننده‌ای می‌شویم که وابسته به بیگانه هستیم.

راهکار عملی من برای اولویت‌بندی، “استراتژی گام‌به‌گام و یکپارچه” است:

گام نخست: سرمایه‌گذاری بر زیرساخت‌های آموزشیِ پایه‌ای و انسانی؛ این امر مطلقاً اولویت دارد؛ زیرا:

یک استاد برجسته در یک کلاس مجهز به ویدئوپروژکتور و اینترنت پرسرعت، می‌تواند برای پنجاه دانشجو الهام‌بخش باشد؛ این پنجاه نفر، ناقلان دانش به جامعه و پژوهشگران فردا هستند.

کاهش نسبت استاد به دانشجو، امکان “آموزش تعاملی، پرورش تفکر انتقادی و توجه به استعدادهای فردی” را فراهم می‌کند؛ این‌ها بنیادی‌تر از هر دستگاه پیشرفته‌ای هستند؛ هوشمندترین دستگاه جهان، ذهن یک دانشجوی کنجکاو است؛ اول باید این ذهن را با آموزش کیفی تغذیه و تربیت کنیم. بنده تجربه داشته‌ام که کیفیت تدریس و انتقال مطالب، در کلاس‌هایی که تعداد دانشجویان آن کم است، به‌مراتب بالاتر است، گویی کلاس خصوصی است و این قضیه هم در یادگیری موثر دانشجویان دیده می‌شود (که کاملا تفهیم می‌شوند)، هم در سوالاتی که مطرح می‌کنند، هم در نمرات امتحان‌های میان‌ترم و پایان‌ترمشان، هم در کوئیزهای کلاسی، تمرینات، تحقیقات، ارائه‌های شفاهی، شبیه‌سازی‌های نرم‌افزاری و سایر فعالیت‌هایی که می‌توانند انجام دهند یا آیتم‌هایی که برای ارزیابی آن‌ها به‌کار برده شود.

بسیاری از مهارت‌های پژوهشیِ مقدماتی را می‌توان با تجهیزات ساده‌تر، اما با روش‌های درست آموزش داد. خلاقیت، جایگزین کمبود امکانات می‌شود، اما تا حدی این قضیه موفق است؛ وقتی کلاسی از ساده‌ترین تجهیزات مورد نیاز، عاجز باشد یا آزمایشگاهی عملا بدون امکانات باشد، یا کارگاهی صرفا مبتنی‌بر دستگاه‌های دکوری باشد، امکان پیشرفت بهینه، وجود نخواهد داشت.

گام دوم: تمرکز منابع پژوهشی بر “نقاط قوت استراتژیک” و ایجاد شبکه‌های اشتراک‌گذاری.

نباید منابع هر دانشگاه را در ده‌ها حوزه پژوهشی پراکنده کنیم؛ باید چند حوزه‌ای را که هم‌سو با نیازهای ملی هستند و هم در دانشگاه ما “استعداد و پیشینه نسبی” داریم، شناسایی و بر آن‌ها متمرکز شویم؛ سپس، به‌جای خرید چندین دستگاه مشابه برای گروه‌های مختلف، “آزمایشگاه‌های مرکزی پیشرفته” ایجاد کنیم که کل دانشگاه و حتی دانشگاه‌های هم‌جوار از آن استفاده کنند؛ این مدل “اقتصاد مقیاس” ایجاد می‌کند؛ همچنین، باید با مشارکت صنعت و دستگاه‌های دولتی، منابع مالی خارج از دانشگاه را برای توسعه زیرساخت‌های پژوهشی خاص جذب کنیم.

گام سوم: پیوند زدن آموزش و پژوهش در گلوگاه‌های منابع.

بهترین راه استفاده از منابع محدود، سرمایه‌گذاری روی پروژه‌ها و تجهیزاتی است که هم در آموزشِ عمیق دانشجویان تحصیلات تکمیلی نقش دارند و هم به پژوهش‌های کاربردی اساتید خدمت می‌کنند. خرید یک دستگاه، به شرطی که بخشی از یک “طرح درسی-پژوهشیِ یکپارچه” باشد و دانشجو در استفاده از آن تربیت شود، توجیه دارد.

در پایان، باید به این واقعیت تلخ اما امیدبخش اشاره کنم: تاریخ علم نشان داده است که بسیاری از کشف‌های بزرگ، لزوماً در مجهزترین آزمایشگاه‌ها رخ نداده‌اند، بلکه در ذهن‌های آماده و پرسشگرِ کسانی شکل گرفته که آموزش درستی دیده‌اند. ما اول باید “انسان‌ساز” باشیم، سپس “دستگاه‌ساز”. دانشگاهی که موفق شود با حداقل امکانات، بهترین نیروهای انسانیِ خلاق و مسئولیت‌پذیر را تربیت کند، در درازمدت برنده است؛ زیرا این نیروهای انسانی هستند که روزی خواهند توانست آن آزمایشگاه‌های پیشرفته را برای کشور بسازند و بخرند؛ این دوراندیشی، بزرگ‌ترین اولویت‌گذاری است. البته منظور از آموزش، آموزش اثربخش و کاربردی است، نه صرفا اکتفا به دروس و مباحث صرف تئوری و غیرکاربردی نوشته شده در سرفصل دروس، که متاسفانه معضل سیستم آموزشی ما بوده و مخاطبان آن (اساتید، دانشجویان و دانش‌آموزان) بسیار از آن رنج می‌برند. خود تعریف رشته‌ها، گذاشتن دروس، تدوین استانداردها و سرفصل‌ها، سبک تدریس و در اختیار گذاشتن امکانات مورد نیاز نیز نیاز به بهبود زیادی دارد.

 

  1. حسینی علی آباد: با توجه به تحولات سریع فناوری و تغییر نیازهای جامعه، آیا مدل سنتی دانشگاه که هم‌زمان به آموزش و پژوهش می‌پردازد، همچنان کارآمد است؟ چه مدل‌های جایگزین یا تکمیلی را برای آینده پیش‌بینی می‌کنید؟

پاسخ مصاحبه‌شونده:

آقای دکتر، پرسش شما، عصاره تمام پرسش‌های پیشین است و مرا به یاد شعری از تی.‌اس. الیوت می‌اندازد که می‌گوید: “ما در دانش خویش به کجا رسیدیم؟ به جایی که همه دانشمان، ما را به جایی بازگردانده که پیش از این بوده‌ایم و برای نخستین بار آنجا را شناخته‌ایم.” مدل سنتی دانشگاه که در آن استاد دانا بر کرسی تکیه می‌زند و دانشجویان گرداگردش جمع می‌شوند تا از چشمه دانش او بنوشند اگرچه سابقه‌ای هزارساله دارد، اما امروز در آستانه‌ی یک “دگرگونی ژرف‌تر از هر زمان دیگر” قرار گرفته است؛ اما آیا این به‌معنای مرگ دانشگاه است؟ هرگز. این به‌معنای “تغییر برای تکامل” آن است.

مدل سنتی دو رکن داشت: “انحصار بر دانش” و “مکان فیزیکی”؛ امروز، این دو رکن لرزان‌اند؛ دانش از طریق اینترنت، آزادانه و بی‌حد‌ومرز جریان دارد و کلاس‌های جهانیِ استادان بزرگ به‌صورت رایگان در دسترس همه است؛ اما آیا این‌ها دانشگاه را نابود کرده‌اند؟ خیر، بلکه “رسالت” آن را دگرگون کرده‌اند.

آینده دانشگاه نه در انکار مدل سنتی، که در “تکمیل” و “گسترش” آن است. هم‌اکنون دانشگاه‌هایی همچون هاروارد و MIT، از هوش مصنوعی در آموزش حتی به‌جای مدرس صرف استافده می‌کنند. من مدل‌های تکمیلی را در سه چشم‌انداز می‌بینم:

۱. دانشگاه به‌عنوان “کانون‌سازِ اجتماع‌های یادگیری” (از انباشت دانش به تولید خرد جمعی):

دیگر دانشگاه تنها محل انتقال دانسته‌ها نیست، بلکه “کارگاه حل مسئله‌” است؛ دانشجویان و استادان، با هم‌راهی متخصصان صنعت و جامعه، حول “چالش‌های واقعی” از تغییرات آب‌وهوایی محلی و معضلات زیست‌محیطی تا توسعه فناوری‌های پاک گرد هم می‌آیند؛ نقش استاد، از سخنران به “طراح تجربه یادگیری، مربی و تسهیل‌گر” تغییر می‌کند. مدل‌هایی مانند “دانشگاه طراحی شده استنفورد (d.school)” یا “برنامه‌های یادگیری مبتنی‌بر پروژه (PBL)” در دانشگاه‌هایی چون آلتو در فنلاند، نمونه‌های درخشان این تحول هستند.

۲. دانشگاه به‌عنوان “گره‌ای در شبکه جهانی دانش” (از نهاد بسته به اکوسیستم باز):

دانشگاه فیزیکی، به‌عنوان “خانه امن” برای تعمیق روابط انسانی، انجام آزمایش‌های پیچیده و شکل‌گیری هویت علمی باقی می‌ماند؛ اما هم‌زمان، در شبکه‌ای جهانی از سایر دانشگاه‌ها، مؤسسات پژوهشی، شرکت‌های دانش‌بنیان و حتی پلتفرم‌های آموزش آنلاین (مانند کورسرا یا اد-ایکس) ادغام می‌شود. دانشجو می‌تواند یک درس تخصصی را از بهترین استاد جهان به‌صورت آنلاین بیاموزد و سپس در آزمایشگاه دانشگاه خود، تحت نظارت یک استاد-مربی، آن را به‌صورت عمیق‌تر به‌کار بندد. این “یادگیری ترکیبیِ هوشمند” آینده است. امروزه آموزش ترکیبی هوشمند، مبنای تحولات سریع دانشی و صنعتی است؛ سبک‌های سنتی صرف، ترمزی برای پیشرفت بوده و باعث عقب افتادن کشور شده و این عقب افتادگی و فاصله نیز هر ساله بیشتر خواهد شد؛ چون سرعت حرکت محدود و کم بوده، در حالی که سایرین با سرعت بالا و شتاب فراینده در حال حرکتند.

۳. دانشگاه به‌عنوان “مؤسسه صدور مجوز شایستگی” (از مدرک‌محوری به شایستگی‌محوری):

نقش سنتی دانشگاه در اعطای مدرک، به‌سرعت در حال تغییر است؛ آنچه در آینده اهمیت خواهد داشت، نه صرفاً مدرک، بلکه “مجموعه‌ای از شایستگی‌های تأیید شده” است. دانشگاه می‌تواند با ارائه “گواهی‌نامه‌های خُرد (Micro-credentials)” برای مهارت‌های خاص مثلاً تحلیل کلان‌داده‌های زیستی یا کارآفرینی فناورانه، به‌سرعت و انعطاف به نیازهای در حال تغییر بازار کار پاسخ گوید. مدل “دانشگاه مینروا” در امریکا، با تمرکز بر مهارت‌های شناختی و یادگیری در شهرهای مختلف جهان، نمونه‌ای جسورانه از این نگاه است.

اما یک هشدار جدی: در این مسیر، ما نباید “روح دانشگاه” را فدا کنیم؛ آن روح چیست؟ فضایی برای تأمل، پرسشگری بی‌دریغ، جست‌وجوی حقیقت فارغ از فشار سودآوری فوری و مکانی برای گفت‌وگوی بین‌نسلی و بینافرهنگی. هیچ پلتفرم دیجیتالی نمی‌تواند جای گپ‌زدن کنار پیاده‌روی با استاد در فضای باز یا هنگام همکاری در آزمایشگاه یا جرقه‌ای که در چشم‌های یک هم‌کلاسی هنگام بحث شکل می‌گیرد را بگیرد.

پاسخ نهایی من این است: مدل سنتی “محکوم به تکامل” است، نه نابودی؛ دانشگاه آینده، یک “هاب چندوجهی” خواهد بود: هم فضای فیزیکی برای عمیق‌شدن، هم پلتفرمی دیجیتال برای گسترش، هم آزمایشگاهی برای تست و کشف، هم کارگاهی برای حل مسئله و هم نهادی برای اعتباربخشی به شایستگی‌ها. دانشگاهی که نتواند خود را با این نقش‌های جدید تطبیق دهد، احتمالاً به حاشیه رانده خواهد شد و نمی‌تواند به صنعت و مردم خود کمک کند؛ اما دانشگاهی که بتواند “خرد جمعی” را مدیریت کند و “انسانِ خلاق، نقاد و اخلاق‌مدار” را در دل جهان دیجیتال پرورش دهد، نه‌تنها باقی می‌ماند، که بیش از هر زمان دیگری مرکز ثقل پیشرفت تمدن خواهد بود؛ این دانشگاهِ آینده، همان‌جاست که من علاقمندم عاشقانه درس بدهم، دانشجو تربیت کرده و پرورش دهم و پژوهش کنم.

 

در پایان این گفتگوی پرمحتوا، بار دیگر بر این نکته تأکید می‌شود که دانشگاه تراز اول، دانشگاهی نیست که صرفاً در یکی از حوزه‌های آموزش یا پژوهش به موفقیت دست یابد، بلکه دانشگاهی تعالی‌یافته است که بتواند این دو را به مثابه دو نیروی مکمل در خدمت یکدیگر قرار دهد. دیدگاه‌های دکتر محمودی‌فرد، به‌روشنی ترسیم‌کننده دانشگاهی زنده و پویاست؛ جایی که استاد مشتاق، هم‌زمان که مرزهای دانش را به پیش می‌راند، با همان شوق، دست دانشجوی جوان را می‌گیرد و قدم‌به‌قدم او را تا آن مرزها همراهی می‌کند. این همان زیباترین و کامل‌ترین شکل یک زندگی دانشگاهی است؛ جایی که جرقه‌های فهم در کلاس درس، سوخت موتور پژوهش‌های بزرگ می‌شود و دستاوردهای پژوهشی، خون تازه‌ای در رگ‌های آموزش به جریان می‌اندازد. امید است با بهره‌گیری از این رهنمودها، گامی مؤثر در جهت تحقق چنین دانشگاهی برداریم و شاهد شکوفایی هرچه بیشتر استعدادها و اعتلای علم و فناوری در کشور باشیم.